دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۵

کوتاه ترین شب سال است. شبی شبیه باقی شبها. من همان آدم هستم با اندکی تغییر. لباسهایم حتی در همان فرم و شکل اند. موقعیتم هم چندان تغییری نکرده. 
آن شب اما در طولانی ترین شب سال ماه تمام بود. دور آتش جمع شده بودیم. از روی آتش می پریدیم. آواز هم شاید می خواندیم. 
همه در حال نوشیدن و گپ زدن بودند. من روبری آتش روی زمین نشسته بودم. یکی هم در بک گراند آب جو به دست روی نیمکت نشسته بود. من آب جو داشتم یا نه یادم نمی آید. در چه فکری بودم را هم یادم نمی آید. فرقی هم نمی کند. مهم این است که آن شب در آن قلعه، شبی به یادماندنی برای ما رقم خورد، یا دقیق تر برای من رقم خورد. 
من همچنان همان آدم هستم، همان آدم که حتی یادش نمی آید چند سال پیش بود که آن همه اتفاق بر او گذشت!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر