سوزی تا اواخر ماه سپتامبر مرخصی است و باید با جان کار کنم. امروز اولین روز بود. جان یک پسر اکستریمی است که حرف گوش نمی دهد و خیلی خسته ام می کند. البته من هم در مقابل کسی که احترام لازم را در رفتارش نداشته باشد خیلی ضعیف می شوم، این را خوب می دانم. مشکلی است که همیشه داشته ام و همیشه سعی کردم یواش از کنارش بگذرم. حالا از اینکه مجبورم حداقل سه ماه و نیم با این مسأله رودرو شوم و زندگی اش کنم هراس دارم.
گاهی فکر می کنم شاید خیلی پیر شده ام که می خواهم عین مادربزرگها جلویم خم و راست شوند، اما واقعیت این هست من همیشه این گونه بوده ام. از کودکی یادگرفته ام که احترام بگذارم و از جایی، از همان هجده-نوزده سالگی که از خانواده جدا شدم، توقع احترام دیدن از طرف دیگران در من ایجاد شد. یا شاید از خیلی قبلتر در وجودم نهادینه شده بود و آن سالها پی به حضورش بردم. ای کاش اینگونه نبودم. این ضعف گاهی خیلی خسته ام می کند، مثل امروز.
امروز دوست داشتم دو دستی یقه جان را می گرفتم، تکانش می دادم تا بیدار شود، بعد می گفتم «جان خستم می کنی، دست بردار، خسته ام می کنی...».
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر