همین جور که آسمان می غرد حس می کنم که وجود من هم در حال از هم پاشیدن است. دوباره و صدباره مکان و زمان را گم کرده ام. زندگی باز روی مجهولش را نشان می دهد. انگار اولین بار است که چنین رعدوبرقی را می بینم.
آسمان برلین می غرد و خانه پر می شود از نور سفید عجیبی. ش. خوابیده است. مثل هر شب دیگر. من پرآشوب تر از آن هستم که بخوابم. گوشی ام خبر داد که مهدیه عزیز، دو ماه شده است! به صفحه گوشی خیره می شوم، گویی که نه مهدیه را می شناسم و نه درکی از دوماه دارم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر