دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۵

۱۶-۱۷ سانتی متری من

امروز صبح پیغام روی گوشی خبر داد که چهار ماه شده است. چهار ماهی که راحت نبود ولی امیدهایی قوی، سرپا نگه داشتنم. حضور ش بهترین بخش ماجرا بود. باوجودی که عملن کاری از دستش برنمی آمد اما چنان قشنگ مراقبتم کرد که خارج از تصور است. البته که گاهی دوست داشتم کسی می بود تا یک غذایی ایرانی مامان پز برایم آماده می کرد، یا اوايل یکی دو بار با ش سر مسايل حاشیه ای بحث اساسی کردیم، یک ماه اول را که تقریبن در اتاقم تنها بودم ... بله اینها هم بود، اما در مقابل ِحالِ بدِ من و حضور شیرین ش این مسایل چندان پررنگ نشدند. 
امروز عصر هم دکتر زنگ زد و از نتیجه آزمایش های ژنتیک ابراز خرسندی کرد و این بهترین خبری بود که می شد شنید. 
در چند ماه گذشته به ندرت گوشت خورده ام، مصرف چای و قهوه و شکلات هم در حداقل بود. تنها چیزهایی که با میل و رغبت می خوردم سبزیجات و میوه جات بود. لاغر شدم و مدام خسته ام، اما وقتی هفته پیش تو را بر صفحه مونیتور دیدم که چه شیطون و پرحرکتی، همه چیز را فراموشم کردم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر