من هنوز تعجب می کنم. کم هم نیستند چیزهایی که هنوز متعجبم می کنند. یکی از این موارد که کم کم به سمت حس ناخوشایندی پیش می رود برخورد ایرانی ها با جامعه جدیدی است که به آن وارد شده اند. اینکه بعد از چند سال دور از ایران بودن همچنان در حال مقایسه آن جامعه و این جامعه هستند. فضای مجازی را پرکرده اند از تجربیات تلخی که از ایران آورده اند و زندگی متفاوتی که اینجا دارند، به گونه ای می شود گفت جهنمی که در آن متولد و بزرگ شده اند در مقابل بهشتی که تازه وارد آن شده اند. نمی دانم این همه مقایسه از کجای ذهنشان می آید، و این که چرا من به ندرت وارد چنین مقایسه ای شده ام؟
بله، یکی از دلایلی که این مساله متعجبم می کند نحوه برخورد خودم با قضیه است: چرا این قدر خنثی هستم؟ چرا پرونده زندگی در ایرانم با پرونده زندگی در خارج از ایرانم، در حالی که بسیار به هم پیوسته اند، این گونه از هم دورند؟ یا شاید بهتر است بگویم چرا در مقابل هم قرار نمی گیرند؟ از خودم می پرسم شاید این بخورد من ریشه روانی داشته باشد، شاید آی کی یو پایین تری دارم، شاید هنوز به درک عمیقی از شرایط نرسیده ام، و شاید به همه این دلایل قرار است دیرتر دچار این حمله ها شوم. می گویم ای کاش با یکی از این دوستان اینقدر صمیمی بودم و یا اینقدر حرف همدیگر را می فهمیدیم که می توانستیم در این مورد صحبت و آن را کمی تحلیل کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر