داشت زیرلب چیزی می گفت، می دانستم دارد از قدوبالای من تعریف می کند اما درست نمی فهمیدم از کجای قدوبالایم. همچنان که آب جو را می ریختم توی لیوان سعی کردم برای پاسخی درخور آماده باشم. البته که تلاشم بیهوده بود. اگر آدمی در حالت عادی هم از من تعریف کند نمی دانم چه جوابی باید داشته باشم، حالا این که جای خود داشت، مرد متشخص مغازه عتیقه فروشی که هر روز کتاب به دست برای نهار می آید، در مستی، به زبان آلمانی چیزی می گوید که حتی نمی فهمم دقیقا چه می گوید، چه پاسخی باید می داشتم؟ قطعا لپهایم سرخ نشده بود، چون اصولا رنگ پوست من طوری نیست که سرخی ای به خود بگیرد، اما باز نگران این بودم که حال یک دختربچه تازه به بلوغ رسیده را به تصویر نکشم...
همچنان که داشت تعریف می کرد لابه لای حرفهایش تاکید کرد آب جو را کامل بریزم و مراقب مخمر ته شیشه باشم، شاید این تنها بخش از حرفهایش بود که کاملا متوجه شدم و همین باعث شد که بیشتر روی آب جو تمرکز کنم تا جواب. کارم که تمام شد، پولش را که پرداخت کرد، سریع رفتم به سمت آشپزخانه، به سوزی هم که در پس زمینه به سختی جلوی خنده اش را گرفته بود اشاره کردم «بیا».
پرسیدم «سوزی این چش بود؟» و سوزی که حالا راحت می خندید گفت «مست بود!»، « می دونم، ولی چی می گفت؟»، «از جذابیت های تو تعریف می کرد!»، «سوزی! این را هم فهمیدم، چی می گفت؟»، «داشت می گفت چه چشمانی داری تو! فکر این چشمها خواب شبم را ربوده!» سوزی همچنان می خندید. «قبل از این که بیاد پیش من با تو حرف می زد، نه؟». متعجب بودم. اصلا این مستی توجیهی نداشت. شاید اگر هر کس دیگری بود تعجب نمی کردم، اما همسایه ای که همیشه چهره مرتبش را دیده ام، یک ظهر جمعه مست بیاید و همراه نهار سفارش آب جو داشته باشد! و در مدح چشمهای من شعر بگوید!!! سوزی جواب داد «آره، گفت امروز صبح شریکش مرده!»، شریکش مرده! و او مست کرده و یادش آمده که دختری -زنی- را دوست دارد و باید قبل از اینکه دیر شود این عشق را بیان کند! گفتم «سوزی! این که خیلی تراژیکه! چرا می خندی؟» و سوزی همچنان که می خندید گفت «ندیدی چطور با سوز و گداز برایت شعر می گفت؟!» و در ادامه ترانه ای را که مرد برایم خوانده بود را خواند و خنده کنان سفارش مشتری بعدی را برد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر