سه‌شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۳

پانزدهم مهرماه

صبح یوخن در اتاقم را می زند، نگاهش می کنم، می گوید: بیا اینجا. سیبهای روی کابینت را نشانم می دهد: اینها چی اند؟ می گویم: سیب! می گوید: نمی بینی، اینها مریضند، اینها رو باید دور ریخت! نگاهش می کنم... لبخندی می زنم و به اتاقم برمیگردم.

ـ موقع خواب به یک سال گذشته فکر می کنم. پر از تصویر و اتفاق. پر از خاطره. از شادترین و غمگین ترین های ممکن. می شمارم چندتایی را:
با پاییزی رنگی اما پراز رنج شروع شد. 
زمستانی خاطره انگیز ولی غمگین در کنار دو دوست خیلی عزیز در کوههای آلپ. 
 دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی، اشک و اشک و اشک. بیشتر از آنچه که تصور شود در پاییز و زمستان، و در ادامه در بهار، گریه کردم.
بهاری که با اشک شروع شد اما به گرمای دل انگیزی ختم شد.
آمدن ویزای اقامتی کانادا و تردید در رفتن یا ماندن.
اولین تور قایق سواری. اولین شب در چادر خوابیدن در یک جای دور در آلمان.
اولین تور طولانی مدت پیاده روی در کوههای آلپ.
اولین تور طولانی مدت دوچرخه سواری.
اولین مسافرت به دریای شمال.
و خیلی اولین های دیگر.
باورم نمی شود امسال من پر شد از چنین روزهایی.

الان خوشحالم و آرام. حتی اگر یوخن در را هم از جا در بیاورد، یا با راه رفتنش زلزله هشت ریشتری بسازد، باز هم فرقی نمی کند. در آغوش این روز پاییزی دوست داشتنی، گرم و آرامم.

۲ نظر:

  1. خوبه. پاییز همیشه خوبه. زود بیا ایران ببینیمت. حرف زیاده. زود بیا.

    پاسخ دادنحذف