پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۳

دیروز صبح موقع رفتن به دانشگاه انگار که سنگین ترین وزن را روی دوچرخه انداخته باشند با سختی و هن هن کنان حرکت می کردم. هر کسی با دیدن چهره مفلوکم میتوانست حدس بزند که چه حال خرابی دارم. گاه گاه سعی می کردم لبخند را برگردانم اما شدنی نبود.
برعکس موقع برگشت انگار که پرواز می کردم! خوش و خرم. بالاخره یک فاز کار به آخر رسید. صبح کمتر امیدی نداشتم که تمام شود. یعنی تقریبا از به پایان رسیدن پروژه به کل نامید بودم، اما با تمام شدن یک فاز انگار نور امیدی دیده شود حال من هم زیرورو شد. شاید بشود گفت کمی روشنایی بعد از پنج سال!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر