چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۳

انگشتان او روی کلیدهای پیانو می رقصند و انگشتان تو روی صفحه موبایل. با دقت به صفحه نت خیره است تا مبادا یکی را بالا و پایین نزند و چشمان تو مربع های کرش کندی را بالا و پایین می کنند تا شاید این مرحله رد شود. 

گوش ات پر از موسیقی است و وجودت آرام. منتظری تا فصلی دیگر از داستان را بگوید و تو تصویر سازی کنی. تصاویر چنان شفاف می آیند و می روند گویی که زندگی شان می کنی. می رسد به آنجا که می خواهد نقطه پایان را بر فصل عاشقی اش بگذارد. 

می گوید «باید تمام می شد، اما دخترک که بعد از یک دوره سنگین تنهایی به من رسیده بود نمی توانست تمام شدن رابطه را بپذیرد. شبها صدای ضجه ها و گریه هایش را از طبقه پایین می شنیدم. چاره ای نبود. نمی توانستم برای تنهاییش کاری بکنم...».

تصاویر شفافند و باید همانگونه که نت های موسیقی می آیند و می روند دیده شوند. اما به اینجای داستان که می رسد بی اختیار تمام وجودت شاکی می شود. پتک را بر میز می کوبی و فریاد می زنی که «هی! قبول که ترجیح دادی قصه را تمام کنی، قبول که به هر دلیل نخواستی ادامه دهی... ولی به چه حقی داستان را این گونه روایت می کنی؟ اگر ضجه می زند شاید نه از تنهایی و ترس از بیهمراه ماندنش باشد... ضجه های او از جایی می آیند که تو کمتر درکی از آن نداری، این را بفهم!».

در این میان، با همه آشوبی که دچارش شدی، یکی در درونت نهیب می زند که تو قاضی نیستی، تو تنها شنونده ی این روایتی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر