سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

در لابه لای صدای خشدار مترو که در تاریکی تونل حرکت می کند زبان آشنا می شنوم. خانم های روبرویی فارسی حرف می زنند. از تهران و گرانی ساخت و ساز، از مادری که خانه ی قدیمی اش را کوبید تا یک خانه با آسانسور بسازد تا مجبور نباشد هر روز پله ها را پایین و بالا کند اما مرگ امانش نداد، از تقسیم ارث و میراث دختر-پسری و اینکه این خانمی که روبروی من نشسته چقدر از آن خانه را به ارث برده است و الان در کدام محله ی بالاشهر تهران آپارتمانی به چه قیمت دارد ...

حساب می کنم می بینم خیلی وقت است که با کسی فارسی حرف نزده ام. به جز کلماتی که گاهی روی صفحه گوشی و کامپیوتر می نویسم، در حد «چطوری، خوبی؟ منم خوبم»، دیگر سر و کاری با فارسی ندارم. دلم که گرفته بود حالا بیشتر می گیرد، نمی دانم از عاقبت پیرزن، یا از نوع نگاه این خانم ها، یا از فارسی حرف نزدن خودم.

چراغش را روشن می بینم، می نویسم «سلام»، جواب می دهد «سلام، چطوری؟» می گویم «مرسی، خوبم» ... آخر هم می نویسم «به مریم سلام برسون». بعد لبخند تلخی روی لبهایم می نشیند. به خودم می گویم «یعنی چی به مریم سلام برسون! مثلا مریم زنگ می زنه می گه سلام عزیزم چه خبر؟ و او می گه هیچی، سلامتی، دوست دختر قبلیم (شما بخوانید عشق سابق) سلام رسوند. و اگه مریم پرسید کی؟ می گه همون که اون شب که با هم رفته بودیم بیرون زنگ زد، من برا اینکه مبادا بفهمه با کی اومدم بیرون یه جوری الو الو کردم انگار صداش رو نمی شنوم و بعد گوشیم رو خاموش کردم ، همون بهت سلام رسوند». با این فکرها دلم بیشتر به هم فشرده می شود.

به این فکر می کنم «به چه زبونی به دوست آلمانی بگم دلم گرفته، همچین که خیال نکنه خل شدم، یا افسردگی گرفتم یا چیزی شبیه این» که در این بین تک واژه های فارسی می آیند و می روند تا جایی که به هم می چسپند و جمله می شوند و بین این جمله ها می بینم سوژه بحث خانم های روبرویی شده ام، رسیده اند به کفش هایم، می گوید «این کفش ها خوبن، منم یک جفت مشابهشو دارم، از اکو گرفتم» ... همچین حس جالبیست که ببینی این خانم شیک با افتخار بگوید «منم از این کفشا دارم»، البته گفتن ندارد که نمی داند من هم ایرانی ام ... حیف که همکلامشان نیستم وگرنه می گفتم «من این کفشها رو از خواهرم کش رفتم، اونم لابد باید از دست دوم فروشی های لب مرز کردستان خریده باشدشون، البته اگه بدونین دست دوم فروشی چیه و مرز کردستان کجاست».

به ایستگاه ویتنبرگ پلتز می رسیم، زنگ می زنم تا به هر زبانی که می شود بگویم «دلم گرفته، می رم یه کم قدم بزنم، دیرتر از همیشه می رسم خونه»، که تلفن می رود روی پیغام گیر، من هم با خیالی آسوده سرخر را رها می کنم تا به هر سمتی که می خواهد براند. 

۶ نظر:

  1. گرفتن دل گرفتن دله اینجا وسط صد هزار تا فارسی نبونم که باشی بخواد بگیره میگره ..خوب باهاشون چهار تا کلمه حرف میزدی لا مصب !

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. خوب بعضی وقتا حرف زدن از نزدن دردش بیشتره. فکر کنم می دونی منظورم چیه.

      حذف
  2. مارك كفشات چيه؟!

    پاسخ دادنحذف
  3. merc ke be yadami. cheghadr in deltangi vase zabane farsi ro mifahamam. manam hamitor shodam...gheir blog va ma,man va baba dige farsi dar kar nist. baad age inha ro ham begi, ye seri adam migan dari poz midi. lol

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آدم باید تجربه اش کنه تا بفهمه یعنی چی. مدام به خودم می گم «خودت انتخاب کردی» ولی با این وجود دست و پای احساسات رو که نمی شه با این منطق بست!

      حذف