صد سال پیش در چنین روزی ... هفتاد سال پیش در چنین روزی ... پنجاه سال پیش در چنین روزی ...
این صدا هر روز و هر روز در گوشم می پیچد و هر روز صفحه ای از تاریخ را یادآوری می کند. چنان قدرتی دارد که فراموش می کنم امروز کجا نشسته ام و کدام صفحه را می نویسم. می گذارم تا در سالگردش بنشینم به نقل آنچه امروز گذشت.
سال پیش در چنین شبی، همان شبی که برلین نورانی شد، همان شبی که من مبهوت و بادهانی باز به خانه برگشتم تا به مهمان آمریکاییم جی.سی بگویم چه دقایقی را داشتم، از کجا باید می دانستم نوری که در شهر پخش شد پیش درآمدی بر سالی پر از ناآرامی می شود، از کجا می دانستم چنان قیمتی دارد، من بودم و خنکای دلچسپ شبی تابستانی، در شهری که بعد از دو سال همچنان در آن احساس غریبی می کردم...
در سالگرد چنین شبی، در بین کوههای آلپ اتریش در جمع دوستانی نشسته ام و داستانی جدید را دنبال می کنم، فردای این شب در همان جا نشسته ام، یکی برایم گیتار می زند، آرام آوازی می خواند و بقیه همراهیش می کنند... و من لحظه را زندگی نمی کنم، ذهنم می پرد به خاطره سال گذشته در چنین صبحگاهی و ترس از سال آینده در چنین صبحگاهی ...
بدون آن که چیزی از ترس من بداند از بیست و سه سال پیش می گوید، سالی که برای دومین بار برنامه کوهپیمایی را پیاده کردند، یک سال بعد از فروپاشی دیوار برلین، که در برگشت از کوههای آلپ ایتالیا در آخرین جانپناه خبر کودتا علیه گرباچف را می شنوند و دچار چنان شوکی می شوند که حتی بین برگشتن به برلین یا ماندن در ایتالیای به دور از جنگ مردد می مانند. و امسال در برنامه سالیانه کوهپیمایی در کوههای اتریش به دنبال رادیویی هستند تا فینال جام جهانی را دنبال کنند و در نهایت با صدای گزارشگری که آلمانی را با لهجه سویسی حرف می زند و به سختی بیست درصد از حرفهایش را می فهمند قهرمانی کشورشان را جشن بگیرند.
می گوید زندگی همین قدر غیرقابل پیشبینی است.
می گوید زندگی همین قدر غیرقابل پیشبینی است.
آن قدر برلين برلين كردي، ياد بهشت بر فراز برلين(ويم وندرس) افتادم. يادداشت شبيه نوشته هاي دوراس شده!
پاسخ دادنحذفبرلین داره دست و پام رو می بنده و می بلعتم!
حذف