شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

دخترکان رنگارنگ

هشتم بهمن‌ماه نود

فردا تعطیله و توی خونه نون ندارم. به زحمت شال و کلاهم رو برمی‌دارم و راهی سوپرمارکتمی‌شم. با دیدن خیابون سفید شده از برف ذوق می‌کنم. امسال به طور عجیبی زمستون بی‌برفی داشتیم و حالا که سفیدی برف رو می‌بینم خوشحالم. برف آروم آروم روی شونه‌هام می‌شینه و من آروم آروم روی سفیدی برف جلو می‌رم. همه‌چیز خوبه و می‌تونم تا جای دورتری برم و نونی رو بخرم که بیشتر دوست دارم.

توی مسیر از خیابونی می‌گذارم که محل گذر روسپیان است. فردا آخر هفته است و امشب بی‌شک شب کار. دختران منتظر کنار خیابون. یکی دست‌هاش رو به هم می‌ماله، اون‌یکی سیگاری روشن ‌می‌کنه و این یکی هم به رقصیدن می‌گذراند. این آخری خوبه، هم خودش رو گرم می‌کنه و هم جلب مشتری، و در ذهن من رهگذر هم تصویر زیبای رقص رنگ روی سفیدی برف رو به جا می‌ذاره.

نونم رو می‌خرم ولی تمایلی به برگشتن ندارم. مغازه‌ها رو دید می‌زنم. بازی نور در سفیدی برف حس خوبی داره. عجله‌ی مردم برای فرار از برف هم جالبه. کمتر کسی با خودش چتر آورده. معلومه که همه از این برف ناگهانی شوکه شده‌ان. در این میان مرد فروشنده کنار خیابون فریاد می‌زنه: برلین دوستت دارم. نگاهمون در هم گره می‌خوره و من به لبخندی مهمونش می‌کنم.

کم‌کم راهم رو به سمت خونه کج می‌کنم. و باز دخترکان منتظر. از دخترک کم‌سن و سال تا زنی که چین و چروک صورتش رو زیر رنگ قرمز ماتیکش پنهان کرده. همین‌جور که به دخترکان می‌اندیشم از پشت سرم صدای افتادن چیزی می‌آید. برمی‌گردم و پشت سرم رو نگاه می‌کنم. روی برف یک پاکت سیگار مچاله شده می‌بینم و کمی دورتر گوشه‌ی خیابون زنی سیگار به دست که از سرما در خودش جمع شده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر