یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

صدای آسانسور

شانزدهم آبان‌ماه هشتادونه

گذشته توی ذهنم شکل عجیبی داره، گاهی مرز بین واقعیت و تخیل از بین می‌ره، اینه که مطمئن نیستم کجای ماجرا واقعن اتفاق افتاده و کدوم قسمتش ساخته‌ی ذهن خودمه.

تازه چراغ رو خاموش کرده بودم و می‌خواستم بخوابم که توی خواب و بیداری صدای آسانسور اومد. همون صدای قیژ قیژی که احساس ناامنی عجیبی بهم می‌ده. سعی کردم بهش فکر نکنم و آروم بخوابم. ولی با باز شدن درب آسانسور و صدای پا هراسم پررنگ‌تر شد. فشار سنگینی رو روی قفسه سینه‌ام احساس کردم. مرگ رو در یک قدمی می‌دیدم. دست‌ و پا زدم و خواستم فریاد بزنم اما بدنم یاری نکرد. تنهایی و بی‌پناهی رو عمیقن لمس می‌کردم. شاید اگر کسی صدای بریده بریده‌ام رو می‌شنید دستی می‌رسوند، شاید داستان می‌تونست شکل دیگه‌ای داشته باشه، شاید...

فکر که می‌کنم می‌بینم انگار گذشته‌ی خیلی دوریه که با الانم هیچ نسبتی پیدا نمی‌کنه، شاید تمامش تخیلی بی‌اساس باشه که هر روز چند دقیقه مهمونم می‌شه.

۷ نظر:

  1. سلام دوستم
    خوبی؟
    من بیشتر زندگیم تو این شکه
    اما امیدوارم تو خواب دیده باشی می ترسم اگه راست باشه...

    پاسخ دادنحذف
  2. من نسبت به صدای هواپیما که گاهی انگار از بغل گوشم رد می شه این حس و دارم اما بنظرمواقعیتش بهتره چون اگه خواب باشه خدا می دونه چه تعبیری خواهد داشت

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام مگه چه اتفاقی برات افتاده که انقدر اشفتهات میکنه ؟ نگرانت شدم ..من بچه گیم نیمه شبها از صدای قطار این طور میترسیدم خونمون بغل پل راه اهن بود تو شمال ..

    پاسخ دادنحذف
  4. زیاد جدی نگیرین، اما داستان آسانسور رو شاید بعدن نوشتم :)

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام دوستم.اگه من سر نزنم تو هم سر نمی زنیا!
    داستانت خیلی جالب بود.ملموس وباور پذیر.انگار برای منم اتفاق افتاده که دست و پام یاری نمی کنه و انگار نفسم داره بند می اد.شرایط نفس گیریه.

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام عزیزم،
    معلومه که من به خونه ات سر می زنم، البته می دونم تنبلی می کنم و اثری از خودم باقی نمی ذارم، ممنون که تو سر می زنی و می خونی کلن هستی :)

    پاسخ دادنحذف
  7. سلاممهدیه جونم
    میفهمم صدای آسانسور رو
    و حس ناامنیش
    وصدای قیژ قیژه وقت و بی وقتش
    یا وقتی نمیتونی داد بزنی یا دست و پاهات رو حرکت بدی
    یادته مهدی تهران بود ،دراز کشیده بودی با چشمهای باز
    وقتی داشتی از ایران میرفتی از همینش میترسیدم
    امیدوارم دیگه برات پیش نیاد

    پاسخ دادنحذف