دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۸

دلتنگی

گاه و بی‌گاه یاد آزموده و روزهایی که با هم در روزنامه کار می کردیم در ذهنم زنده می‌شود. صبح‌ها من نان سنگگ می‌گرفتم و او پنیر خامه‌ای. کم کم عادت صبحانه خوردن فضای گرم و صمیمی به روزنامه بخشیده بود. بعضی از بچه‌ها به ذوق نان سنگگ داغ سحرخیز شده بودند. روزگار خوشی بود.

برای من شاید صبحانه‌ی روزنامه رنگ و بوی دیگری داشت. بحث‌های داغ آزموده در هر بابی نگاهم را به بازی می‌گرفت. بی هیچ ادا و اصولی حرف می‌زد. هر روز مبحثی جدید با رویکردی متفاوت. برای من حکم استادی پیدا کرده بود که با اشتیاق در کلاس درسش می‌نشستم. و چه شیرین سخن می‌گفت.

حالا کجاست؟

گاه این انسان ها چه ترسو و کوته‌بین می‌شوند. چه چیزی رو به زندان کشیده‌اند؟ فیزیک‌شان را به یغما بردند، با ذهن و فکرشان چه می‌کنند؟ جز این است که از آزموده‌ها حلاج‌ها می‌سازند و مهر تایید پررنگ‌تری بر ناکارآمدی خود می‌کوبند؟

من که بدجوری دلتنگم وای به روزگار فاطمه. می‌دانم روز و شبش را گم کرده است. می‌دانم چه انتظار دردناکی بر خانه‌اش سایه افکنده. می‌دانم روح آزرده‌اش هر روز بیشتر در خود می‌پیچد و صدایش خفیف و خفیف‌تر می‌شود.

کاش می‌توانستم فاطمه را در آغوش گیرم و کمی آرامش برایش به ارمغان آورم. کاش می‌توانستم ساعتی درکنارش بنشینم و از تنهایی‌اش بکاهم. دریغا که فاصله بس طولانی است و دست من کوتاه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر