از وقتی که با کوه آشنا شدم علاقه عجیبی نسبت به پائیز پیدا کردم. آرامشی که زیبایی پاییز در من ایجاد میکند یادآور طراوت کودکیای است که در پشت درختان باغ پنهان شده است.
امروز که در خیابانهای خلوت شهر قدم میزدم برای لحظاتی حس کردم زیبایی پاییز این شهر با آنچه که کوه در ذهنم ساخته رقابت میکند. اما خوب که فکر کردم دیدم پاییز نه فقط به صرف زییایی طبیعت کوهاش بلکه به لطف دختر رهایی که آوازخوانان، بیاعتنا به هر قانونی، زیبایی طبیعت را لمس کرده، در ذهن من دوستداشتنی شده است. در واقع احساس درونی این دختر به زیبایی پاییز اعتبار بخشیده است.
پ.ن :
یکی از آهنگ هایی که بارها و بارها در کوه زمزمه کردیم: پاییز آمد
متن سرود: (برگرفته از وبلاگ آق بهمن)
پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/ از تراوش باران/ میگريزد
خورشيد از غم/ با تمام غرورش/ پشت ابر سياهی/ عاشقانه به گريه/ مینشيند
من با قلبی/ به سپيدی روز/ میروم به گلستان/ همجو عطر اقاقی/ لابلای درختان/ مینشينم
شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری/ میروم در كوه و/ دشت و صحرا
رهپيمای/ قلهها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ مینوردم
دركوهستان/ يا كوير تشنه/ يا كه در جنگلها/ رهنوردی شاد و/ پر اميدم
شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسانها را/ در نوردم
شعر هستی/ بودن و كوشيدن/ رفتن و پيوستن/ از كژی بگسستن/ جان فدا كردن در/ راه خلق است
شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری میروم در كوه و/ دشت و صحرا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر