بحث از اینجا شروع شد که تجربه کاترین در زندگی مشترک با پناهنده ها چه گونه است، خانه اش را به چه شکلی تقسیم کرده و هر کسی چه فضایی در خانه دارد. کم کم سوالات به این سمت رفت که برنامه این خانواده سوری برای آینده چیست، با زبان آلمانی چه می کنند و با بچه تازه متولد شده چه رفتاری دارند، چه رشته ای درس خوانده اند، چرا خانم خانواده این گونه است و آقای خانواده آن گونه، از یک جایی به بعد جوابهای کاترین تبدیل شد به «نمی دونم، نپرسیدم، شاید ...». دوستان تعجب می کردند که «چرا ازشون نمی پرسی؟ مگه با هم زندگی نمی کنین؟»، کاترین اما معتقد بود «این سوالات خصوصی اند و من دلیلی برای پرسیدنشون نمی بینم، همین قدر که با هم غذا می خوریم، فیلم می بینیم، گاهی قدمی می زنیم برای من کافیست»، و دوستان همه متعجب از این جواب.
من که کاترین را خیلی خوب می فهمیدم دوست داشتم موضع خودم که بارها ذهنم را درگیر کرده بگویم. بگویم که «نپرسید، این همه تازه واردها را سوال پیچ نکنید، این سوالات شما از نظر من کنجکاوی بیهوده ایست که می تواند مخاطب را آزار دهد». اما متاسفانه باز سکوت کردم. با اینکه همیشه فکر می کردم در فرهنگ ما مردم زیاد وارد حیطه خصوصی یکدیگر می شوند اما در سالهای اخیر به این نتیجه رسیدم که تعریف حیطه خصوصی خیلی نسبیست، من آنقدر که در فرانسه و آلمان احساس کردم که دیگران وارد حیطه خصوصی ام شده اند در ایران چنین حسی نداشتم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر