دیشب خواستم از خودگذشتگی کنم، به ش گفتم «نمی خواد پنج طبقه بیایی پایین، من می رم می خرم میام». از یکی از شرابها فقط یک شیشه باقی مانده بود و باید حتمن می خریدیم. کاپشن همراهم نبود و گفتم «همین پیرهن پلور جواب می ده. با دوچرخه می رم و زود برمیگردم». در مسیر سعی می کردم تجسم کنم «تابستونه و فقط کمی هوا رو به خنکی گذاشته و به زودی آفتاب درمیاد»، به این شکل لبخند به لب رسیدم به مغازه.
قبل از سال نو و مغازه ها غوغا، دنبال شراب مورد نظر از این طرف مغازه به آن طرف می رفتم، نهایت تصمیم گرفتم از یکی از کارمندها کمک بگیرم که او هم خیلی آسوده گفت «متخصص این بخش رفته مرخصی و من هم نمی تونم کمکی بکنم»! دربه در، کارتونها را وارسی می کردم اما دریغ از حتی یک بطری. زنگ زدم به ش. سعی کرد از پشت گوشی راهنمایی کند اما فایده ای نداشت. گویی که کلا چنین محصولی در این فروشگاه هرگز نبوده! نمی توانستم یا نمی خواستم بپذیرم... بخش شرابها تمام شد و رسیدم به بخش سایر نوشیدنی ها و همچنان در حال جستجو. یکی در وجودم می گفت «بچه خودت رو علاف کردی، نیست، برو خونه»، آن یکی اما دست برنمی داشت. در همین حال در کمال ناباوری درب یکی از کارتونها را که باز کردم گویی نوری درخشیده باشد محصول مورد نظر را دیدم! دو تا کارتون شش تایی. به قصد خرید یک کارتون آمده بودم. در واقع دوچرخه ام تنها برای یک کارتون جاداشت. ولی بعد از این همه زحمت نمی توانستم بی خیال یکی از کارتونها شم. این بود که باز بعد از جدالی درونی دو تا کارتون را زدم زیر بغل و از مغازه زدم بیرون. و خیلی جدی کارتونها را گذاشتم روی دوچرخه و از آنجایی که دیگر جایی برای خودم نبود دوچرخه به دست، پیاده برگشتم سمت خانه. در این مرحله دیگر تخیل تابستان گرم جواب نمی داد و باید سوز سرمای زمستان را که تا زیر استخونهام نفوذ می کرد می پذیرفتم ...
حالا من سرماخورده زیر پتو، به این فکر می کنم که «عصری چطور از پس یک رستوران پراز آدم آماده برای تحویل سال بربیام».
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر