پیرمرد کنجکاوانه پرسید: الان شما رئیس رستوران هستید؟ ... چه احساسی داره؟ ... باید حس خیلی خوبی باشه، نه؟
نگاهش در نگاهم گره خورده بود. نمی دادم چه جوابی دادم. در این مواقع چنان بی ربط حرف می زنم که شنونده فکر می کند: اگه این تونسته پس چرا من نتونستم!
لبخند زدم. این را مطمئنم. اولین بار بود که کسی این سوال را می پرسید. در این چند ماه چنان درگیر زندگی بودم که حتی خودم هم از خودم نپرسیدم. حالا این پدربزرگ دوست داشتنی من را در مقابل خودم قرار داده بود. چه پاسخی دارم به خود بازجویم جز لبخند؟
ب.ن. این داستان دیروز است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر