شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۴

تولد گونتر

موسیقی و باربکیو، گپ و سرخوشی، آبجو و شراب ... باران می بارد، شدید. نیلا، از کوه و سنگ و سالن های سنگ نوردی برلین می گوید... گاهی، به هر دلیلی حرفمان قطع می شود و دوباره از سرمی گیریم. حرف از جایی شروع می شود، می چرخد و می چرخد... حکایت همیشگی است. با بقیه کلامم در حد اتفاق ها و اخبار روز می ماند، ولی با نیلا حرف می آید و می رود. روان. بی دردسر.

گاهی البته من از این همکلامی فرار میکنم. نمی دانم چرا، شاید آنقدرها هم که فکر می کنم همه چیز عادی نیست... اینکه نیلا پارتنر دوست دختر سابق «ش» است و الان در واحد روبروی ما زندگی می کنند، و اینکه خانه های ما به هم راه دارند و همیشه به روی هم باز هستند... اینکه نیلا همجنسگرا و مدافع حقوق زنان است... نه، نمی دانم  دقیقا چه چیزی مرا از هم صحبتی با او می ترساند... این واهمه از کجا می آید...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر