شما که غریبه نیستید، من و عشق دو خط موازییم. روزی می گفتم عشق را نمی فهمم، بعد سعی کردم با تعریفی که شما می دهید تجربه اش کنم، اما باز به این نقطه رسیدم که نمی فهممش. بوسیدن را می فهمم، نوازش را می فهمم، دوست داشتن را هم می فهمم، اما عشق را نه.
برای دوست عزیزی نوشتم که خیلی یادش می کنم و امیدوارم اوضاعش به سامان باشد، نوشته به سامان می شود اما آیا آن روز چیزی از ما باقی می ماند؟ انگار منتظر چنین جوابی بودم تا به خودم بگویم «ببین اگر دوست داشتی گاهی برای عشق اشکی بریز اما نه چیزی بیشتر».
اين تعبير شما كه غريبه نيستيد انگار از اساس مال كرماني هاست! چند سال پيش هم يه كتاب به همين اسم از هوشنگ مرادي كرماني منتشر شد كه خاطراتش بود و خيلي با صفا! از اينا گذشته اما به نظر من عشق فهميدني نيست، تجربه كردنيه! فرق بين فهم و زيستن. شما هم قطعن عش رو تجربه كرديد، اون رو زندگي كرديد. هيشكي ندونه من كه مي دونم. شاد باش اي عشق، خوش سوداي ما/ اي طبيب جمله علت هاي ما/ اي دواي نخوت و ناموس ما/ اي تو افلاطون و جالينوس ما... همچين چيزي رو مگه مي شه فهميد؟!
پاسخ دادنحذف