من هم از جنس آدمهایی هستم که با کمترین تلاشی فریب زندگی رو می خورند. این که چه فریبی و به چه سمتی، فرق چندانی نمی کنه. اون روز از جمله زمان هایی بود که سریع درگیر حس شادمانی ام شدم. شادمانی ای که چندان هم بی سبب نبود. نمی شد روی صندلی امان بگیرم. با این ایده که باید خوشحالی ام را زندگی کنم وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم. باید می رفتم خونه یه دوش خوب می گرفتم، آرایشی می کردم و از دیدن خودم در آینه لذت می بردم. میانه ی راه فکر کردم باید برای خودم هدیه هم بگیرم «درست به همین مناسبت». راهم رو به سمت مرکز خرید کج کردم. یک کلاه تابستونی خوشحالی ام رو تکمیل می کرد. بر خلاف سابق کلاه رو سریع پیدا کردم. به قول دوست این روزها، انگار کلاه در مغازه منتظر من بوده، خوب و آرام برسرم نشت. کم دردسرتر از این نمی شد.
این روزهایم ظرفیت این همه شادمانی را ندارند، آن هم شادمانی با سبب! پس باید یک جای قضیه می لنگید. اینجاست که می گویم راحت فریب می خورم. بعد از شام و با همه انرژي مثبتی که در آغوشم گرفته بود به سمت آپارتمان شماره هشت راه افتادم. با کمی تاخیر رسیدم... از اینجا به بعدش نوشتن نداره. باید زندگی اش می کردم که کردم... شب از نیمه گذشته بود که خراب به سمت خونه راه افتادم و سعی کردم به خودم یادآوری کنم که زندگی همینه، همین قدر بی لطف و بی اعتبار ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر