نه که ملالی نباشه یا اینکه غرق در ملال باشم، نه. فقط اینکه گاهی یادم می ره زندگی کلن درد داره. توقعم از زندگی زیاد می شه. یادم می ره که زندگی بسان همون فیلم های غبارگرفته فرانسویه. شاید از وقتی که سرگرم دیدن سریال های آمریکایی شدم به این توهم رسیدم که زندگی می تونه شکل دیگه ای داشته باشه. روزهای آفتابی و کافه های پررفت و آمد. مردمی که دور هم می نوشند و خوشند. در حالی که زندگی ای که من تجربه کردم بیشتر در حال و هوای کافه های تنگ و تاریک فرانسویه. جایی که آدمها هر چقدر هم گپ بزنند و معاشرت می کنند باز هم در تنهایی خودشون دست و پا می زنند.
زندگی اونیه که تو انتخاب میکنی تصویر ذهنت باشه...
پاسخ دادنحذفدِ اُلد کاپِل؟!