جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

شگفتا از این تن

- آدم تنی ای هستم. از تن ها فرار می کنم تا اسیرشان نشوم. خودم را محکم به آغوش می کشم تا عدم حضور دیگری رو حس نکنم. شیرینی داستان اینجاست که دست و پای خلاقی دارم و در این هم آغوشی چیزی کم نمی گذارند. و البته تلخی داستان اینجاست که این خلاقیت چیزی از هوشیاری تنم کم نمی کند، همچنان می داند که چیزی کم است.

- رفته بودم سفر. به شهری که دوستش می دارم و بین عزیزانی که خیلی عزیزند. همه ی آنها رو که باید به آغوش کشیدم. گرم گرم. خیلی خوب بود، اما انگار کافی نبود. انگار چیزی کم داشت. انگار کسی کم بود. الان که برگشتم وجودم در پی اون قطعه پازل سرگردان است.

- گفته بودم من هنوز همون دختر بچه ی ترسوی عاشقم؟ درست گفته بودم. من هنوز همون دختر بچه ی ترسوی عاشقم. 

پ.ن. این نوشته به راحتی نوشته قبلی رو رد کرد!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر