چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۰

تولد خورشید

چهارشنبه سی‌ام آذرماه نود

تا زمانی که جایی پیدا کنم اتاق چوبی‌ای در یک ساختمان بزرگ قدیمی دارم. مهمون یک خانواده‌ی مذهبی‌ام. صبح‌ها و شب‌ها صدای ناقوس کلیسا توی گوشم آواز سر می‌دهد. درست روبروی پنجره‌ی اتاقم با فاصله‌ی چند متر. یاد استراسبورگ می‌افتم که چقدر از صدای مداوم کلیسا که از فرسنگ‌ها دورتر شنیده می‌شد شاکی بودم!

امشب برای مهمونی یلدای دانشجوهای ایرانی دعوت شدم. نرفتم، ماندم در خلوت خودم. من و کامپیوترم و اتاق نه‌متری و ناقوس کلیسا!

پانوشت: و از خوبی‌های زندگی یک عالمه عدسی داغ مرا بس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر