بیستوهشتم آبانماه نود
دارم میرم. سه
سالگی زندگی تو فرانسه همراه میشه با خداحافظی و شروعی جدید.
دوست داشتم. هم فرانسه رو و هم این شهر زیبای دوستداشتنی
رو. شهری با فصلهای واقعی. زمستونی سرد سرد. بهاری زیبای زیبا. تابستونی
گرم گرم. و پاییزی رنگیرنگی.
اما برلین رو هم دوست دارم. از همون اول دوستش داشتم.
خوشحالم که میرم و جدیتر تجربهاش میکنم.
این روزها روزهای عجیبین، انگار اتفاقهایی جدی در حال رخ
دادنه. اتفاقهایی جدیتر از این چیزی که نمود خارجی داره.
برات خوشحالم نه به خاطر رفتنت بلکه به خاطر نتیجه گرفتنت. بالاخره ثابت شد که از جاییکه هرگز ادم فکرش رو نمی کنه ادم خبر خوب می گیره. افرین عزیزم. موفق باشی
پاسخ دادنحذفممنونم ازت، کلی همه اش به یادتم.
پاسخ دادنحذف