جمعه، آبان ۱۴، ۱۳۸۹

چهاردهم آبان ماه هشتادونه

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

۳ نظر:

  1. بابا تو هم خون فشان شدی دیگه گذشت از ما این حرفا اما چه کنم رفقای من دل زنده اند و اول چلچلیشون
    اما خوبه که هنوز هستی

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام چه عجب چشم ما به جمل شما روشن شد حالا عاشق یا غیر عاشق ؟ راستی عاشق شدی ؟غم حجرانم داری یا نه ؟درد عشق چی میکشی ؟ بپرکسم یا نه ؟خلاصه که اگه اذیتت کرد و انداختت به غم حجران و فراق و آب دیده و این حرفا فقط کافیه عکسشو بدی !

    پاسخ دادنحذف
  3. نمیدونم چی بگم فقط اینو میدونم که منم این روزا اصلن از عاشق بودن و عاشق شدن و عاشق ماندن دل خوشی ندارم

    پاسخ دادنحذف