پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

چرا نگفتمش به دیگرگونه خوشبختم؟

بیست‌وهشتم مردادماه هشتادونه
اون روزا همین که می‌دونست با بهناز همخونه هستیم، بی‌آنکه دیده باشدش، همیشه سراغش رو می‌گرفت. یه روز که عید دیدنی رفته بودیم خونه‌اش، حال بهناز رو پرسید. گفتم بهناز داره برا درس از ایران می‌ره. لبخند بامزه‌ای رو لبانش نقش بست، این دستش رو پشت اون دستش کوبید و گفت: ای ووی، بی‌شوهر؟!... این شد که چند ماه بعد وقتی خواستم خبر رفتن خودم رو بهش بدم نمی‌دونستم باید به چه زبونی بگم، که خوشبختانه قبل از من محسن بهش گفت.
برای خداحافظی رفتم پیشش. مینا این‌ورش نشست، محسن اون‌ورش و من جلوش. مامان یه خورده اون‌ورتر، مثل همیشه آروم، به دیوار تکیه داد. منتظر توصیه‌های نهایی بودم که یه دستش رو گذاشت روی پام و با دست دیگه‌اش به مامان اشاره کرد و گفت: « به حرف‌های این گوش نده، دختر منه ولی می‌گم به حرفاش گوش نده، این میگه مهدیه شوهر می‌خواد چیکار ولی من می‌گم شوهر خوبه ... » در ادامه لبخندی زد، انگشتش رو آورد جلوی بینی‌اش (به علامت اینکه کسی نشنوه) و گفت: باکی نیس، شوهر کن، شوهر خوبه.
ننجان برای همیشه از بین ما رفت و هیچ‌وقت اون‌جوری که دوست داشت خوشبختی منو ندید ...

۷ نظر:

  1. نه نه جانها را دوست دارم با اينكه از رنياهاي دوري اومدن اما صداقت و پاكي نيتشون مثل يه گنج با ارزشه .روحش شاد
    خوشبخت باشي

    پاسخ دادنحذف
  2. دلم گرفت ..دلم خواست... دلم همه ی پیرها را دوست دارد. دردیست که داریم به ان عادت می کنیم. رفتنها را می بینیم و هر کدام زخمی می شوند که ممکن نیست خوب شوند .فقط کهنه می شوند. و تورا صبر باید...

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام /همشون مثل همن انگار همشون آخر خوشبختی ادم رو تو یه شوهر خوب و سر به راه میبینن ..جان ننه مجید رو خیلی دوس داشت هر جا مینشست یه نفس راحت میکشید که بچه ام خوشبخت شده اون خوشبختی رو که میخواست برای من ببینه دید کاش به نن جانت قبل از اینکه بره مفصل میگفتی که همین جوری هم خیلی خیلی خوشبختی البته بعید میدونم خودش نفهمیده باشه این ننجونها خیلی بیشتر از اونکه ما فکرش رو میکنیم میفهمن ..میدونم چقدر غمگینی امیدوارم صبور باشی.

    پاسخ دادنحذف
  4. دیشب خواب خونه مادربزرگم رو دیدم
    همیشه دلم براش تنگه ...

    پاسخ دادنحذف
  5. مادربزرگ من خیلی زودتر از اونکه حتی به خوشبختی من بتونه فکر کنه رفت.
    ولی من هنوزم خیلی وقتا یادش میکنم.
    یه کیف پول کوچیک پارچه ای زیپ دار برام یادگار گذاشته!
    البته یادگاریای دیگه شو ازم دزدیدن.
    هنوزم بویاونو میده.
    روزگار خوش...

    پاسخ دادنحذف
  6. راستی ایکاشبیشتر از فرانسه بنویسی.
    از همه واقعیت های ریز و درشتی که هیچ جا نمیشه خوند و دید و شنید...

    پاسخ دادنحذف