بیستودوم اردیبهشت ماه هشتادونه
جرج برای کار تحقیقاتی به مسافرت رفته، ماری هم تصمیم گرفته در این مدت توی آسایشگاه استراحت کنه و از من خواستن در نبودشان از خونهی پر از گل و گیاهشان مراقبت کنم. سه هفته قبل از رفتن یه کتاب آشنایی با گلها از ماری هدیه گرفتم. جرج هم از یک هفته قبل از سفر یکی یکی گلها رو معرفی کرد و از حساسیتهاشون برایم گفت. مثلن اینکه این گل آب زیاد دوست نداره، اون یکی گرما دوست نداره، این یکی آب دوست داره ولی چون زیر شیرونیه آب بارون بهش نمی رسه به همین خاطر باید مدام آبیاری شه،اونها که توی زیرزمین هستن توجه خاص میخوان چون تازه جوونه زدن و اونهایی که طبقهی بالا هستن گلهای زمستونن و دمای محیطیشون باید پایین باشه ... . در ضمن صبح، قبل از پرواز هواپیما، جرج تلفن زد و باز همه رو تکرار کرد و در آخر گفت «میدونم دختر باهوشی هستی و خوب از عهدهی اینکار برمیآیی!»
حالا من موندم و یه عالمه گل که اصلن یادم نمییاد کدوم چی دوست داره و کدوم چی دوست نداره ...
نگران نباش
پاسخ دادنحذفحتما موفق می شی
یه کم که بهشون گوش بدی خودشون بهت می گن چی دوست دارن چی ندارن
باور کن
سلام،
پاسخ دادنحذفدرسته ، نگران نباش بهشون دقت كني ميفهمي كدوم چي ميخواد اولش سخته، ولي راه مي افتي ، به شرطي اونقد طول نكشه كه كار از كار بگذره
با نظر محسن موافقم، الان مطمئنآ چون می ترسی نکنه به همشون نتونی برسی این فکر میاد تو ذهنت ولی وقتی بری بالای سرشون، همه چی یادت میاد.
پاسخ دادنحذفیعنی منم باید بگم موفق می شی !/بیچاره اون همه گل و گیاه/ هر چقدر هم باهوش باشی نمی تونی بفهمی چی ازت می خوان تقصیر تو نیست همش بخاطر طبیعته که زبان مشترکی نداره
پاسخ دادنحذفآی بیچاره جرج ! آی بینوا ماری ! ای بدبخت اون گلا!
پاسخ دادنحذفسلام خانم مفيدي. گل هاي ما اينجا پرپر مي شن. لابد شنيديد؟ يكشنبه پنجاتوشونو كشيدن بالا. چه مي شه كرد؟ خوبيد؟ درس مي خونيد؟ با فيلسوفاي فرانسوي چه مي كنيد؟ فيلم پغي ژُتم رو ديديد؟ من زياد مي خونم. بعضي وقتا هم فيلم مي بينم. همه ي نمايشنامه هاي سوفوكل رو خوندم. اين جا همه مي ترسن. يه رمان خوندم به اسم دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد. شما هم مي خونيد؟ فوكو رو كه بي خيال شديد حتمن. راستي اين خوندنا به درد مي خوره؟ نمي دونم. با اميد.
پاسخ دادنحذفسلام دوست خوبم
پاسخ دادنحذفمی خونم، خیلی بیشتر از گذشته می خونم، فوکو هم می خونم البته، فیلم می بینم اتفاقن فیلم پغی ژتم رو هم دیدم، این بهترین اتفاقیه که افتاده برام، فرصتی برای خوندن و دیدن.
مگه می شه در جریان نباشم، اینجا خیلی بیشتر اخبار رو دنبال می کنم و در تنهایی به ناتوانایی خودم فکر می کنم، شاید روزی بنویسم، شاید روزی داستان شیرین رو من بنویسم ... با امید.
سلام مهدبه
پاسخ دادنحذفابن دو خط آخری رو اگه نمی نوشتی هم خودمون می دونستیم!!! دلم بعضی وقتها !!! نه همبشه یا خیلی وقتها !برات تنگ می شه
سلام مصی
پاسخ دادنحذفببین منم خیلی دلم تنگ می شه خوب، تو چرا وبلاگت رو بستی؟ یه تجدید نظری در این باره داشته باش، به امید دیدار.