جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۸

عدسی

پنجم آذرماه هشتادوهشت

نصف شبی یه هو دلت هوای عدسی می‌کنه، بی‌خیال کم‌خوابی و بی‌خوابی و این حرفا، پا می‌شی یه عدسی خوشمزه درست می‌کنی و بسم‌الله ...

۱۱ نظر:

  1. سلام

    من هی میام اینجا مزاحمت می شم؟

    ساعت چند عدسی درست کردی؟ من دلم هوای آبگوشت خونه رو کرده...

    یا حق

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام،
    مزاحم چیه، خونه ی خودته ؛)
    حدود ساعت 2 بود، ولی سارا، جات خالی، خیلی چسبید.

    می دونی که من فعلن نمی تونم بیام پیشت، ولی اگه تو پاشی بیایی قول می دم یه آبگوشت حسابی برات بپزم :)

    راستی واقعن تعطیلات کریسمس نمی تونی بیایی اینجا؟

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام
    عدسی صبح روز برفی و تعطیل .........
    خداییش می چسبه
    کاش می شد کریسمس من میومدم اونجا!!!!!!
    حالا که نمی شه تو بیا قیدار
    قشنگتر از فرانسه نباشه کمتر نیست D:

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام
    با اون عکسایی که توی وبلاگت گذاشتی اعتراف می کنم که قیدار چیز دیگه ایه، من که حسابی وسوسه شدم بیام پیشت، باید خیلی باصفا باشه. بی دلیل نیست که فرزندش چنین خوش روحیه و باصفاست.
    اعظم تا دیرنشده دعوتت رو پس بگیر چون من خیلی زود عازم سفر می شم، مخصوصن وقتی که دلتنگم :)

    پاسخ دادنحذف
  5. هر لحظه بیایی خوشحال می شم
    تعارف نمی کنم
    بچه ها اینجا زیاد می یان
    اینبار اومدی به جای گرمای کرمان سرمای قیدار رو امتحان کن

    پاسخ دادنحذف
  6. از حبوبات متنفرم اما نوش جان این وبلاگم جالبه ها آدم از کجا به کجا می ره زندگی هم همینه

    پاسخ دادنحذف
  7. ممنون کبری جان، دلم برا با هم غذا خوردن تنگ شده. به امید دیدار هر چه زودتر.

    پاسخ دادنحذف
  8. سمیرا خیلی خوشحالم که به اینجا سر می زنی :)

    پاسخ دادنحذف
  9. سلام من یه بار درباره عدسی نوشتم وبلاگت نذاشت نظرم منتشر بشه! پس خارجهای؟ خوب موقعی جون به در بردی ها !اونجا که هستی هم میری رو حیاط حافظ بخونی یا فقط تو خوابگاه فرهاد دلت اون جوری میگرفت؟ دلم برات برای تو و فائزه و اتاقتون تو سویت 13 خیلی تنگ شده ...راستی وبلاگم رو هم به خاطر یه چیزای احمقانهای ترکوندم ..شاید یه جای دیگه یه وب دیگه!

    پاسخ دادنحذف
  10. سلام مکرمه جونم
    وای یادته؟ روزهای خوابگاه یادشون به خیر، خیلی دلم برا اون روزها و همه ی آدمایی که تو ساختن اون روزها سهیم بودن تنگ می شه،
    والله مکرمه می دونی که دلتنگی و بی تابی یکی از خصلت های آدماست، منم از این ویژگی بی بهره نیستم ولی اون روزهای خوابگاه فرهاد خیلی روزهای عجیبی بودن، حتمن خودت همه ی اتفاق ها رو خوب به یاد می آری، اون دلگرفتگی ها خیلی خاص اون روزها بودن.
    راستی مکرمه از پسر نازنینت آقا طاها چه خبر؟ باید الان دیگه حسابی بزرگ شده باشه،اون کلاسی رو که قبلن در موردش صحبت کردیم اگه هنوز پیگیرش هستی به من میل بزن تا آدرس میلت رو داشته باشم و برات پیگیریش کنم.
    دلم برات تنگ شده.
    به امید دیدار.

    پاسخ دادنحذف