سلام عدسی صبح روز برفی و تعطیل ......... خداییش می چسبه کاش می شد کریسمس من میومدم اونجا!!!!!! حالا که نمی شه تو بیا قیدار قشنگتر از فرانسه نباشه کمتر نیست D:
سلام با اون عکسایی که توی وبلاگت گذاشتی اعتراف می کنم که قیدار چیز دیگه ایه، من که حسابی وسوسه شدم بیام پیشت، باید خیلی باصفا باشه. بی دلیل نیست که فرزندش چنین خوش روحیه و باصفاست. اعظم تا دیرنشده دعوتت رو پس بگیر چون من خیلی زود عازم سفر می شم، مخصوصن وقتی که دلتنگم :)
سلام من یه بار درباره عدسی نوشتم وبلاگت نذاشت نظرم منتشر بشه! پس خارجهای؟ خوب موقعی جون به در بردی ها !اونجا که هستی هم میری رو حیاط حافظ بخونی یا فقط تو خوابگاه فرهاد دلت اون جوری میگرفت؟ دلم برات برای تو و فائزه و اتاقتون تو سویت 13 خیلی تنگ شده ...راستی وبلاگم رو هم به خاطر یه چیزای احمقانهای ترکوندم ..شاید یه جای دیگه یه وب دیگه!
سلام مکرمه جونم وای یادته؟ روزهای خوابگاه یادشون به خیر، خیلی دلم برا اون روزها و همه ی آدمایی که تو ساختن اون روزها سهیم بودن تنگ می شه، والله مکرمه می دونی که دلتنگی و بی تابی یکی از خصلت های آدماست، منم از این ویژگی بی بهره نیستم ولی اون روزهای خوابگاه فرهاد خیلی روزهای عجیبی بودن، حتمن خودت همه ی اتفاق ها رو خوب به یاد می آری، اون دلگرفتگی ها خیلی خاص اون روزها بودن. راستی مکرمه از پسر نازنینت آقا طاها چه خبر؟ باید الان دیگه حسابی بزرگ شده باشه،اون کلاسی رو که قبلن در موردش صحبت کردیم اگه هنوز پیگیرش هستی به من میل بزن تا آدرس میلت رو داشته باشم و برات پیگیریش کنم. دلم برات تنگ شده. به امید دیدار.
سلام
پاسخ دادنحذفمن هی میام اینجا مزاحمت می شم؟
ساعت چند عدسی درست کردی؟ من دلم هوای آبگوشت خونه رو کرده...
یا حق
سلام،
پاسخ دادنحذفمزاحم چیه، خونه ی خودته ؛)
حدود ساعت 2 بود، ولی سارا، جات خالی، خیلی چسبید.
می دونی که من فعلن نمی تونم بیام پیشت، ولی اگه تو پاشی بیایی قول می دم یه آبگوشت حسابی برات بپزم :)
راستی واقعن تعطیلات کریسمس نمی تونی بیایی اینجا؟
سلام
پاسخ دادنحذفعدسی صبح روز برفی و تعطیل .........
خداییش می چسبه
کاش می شد کریسمس من میومدم اونجا!!!!!!
حالا که نمی شه تو بیا قیدار
قشنگتر از فرانسه نباشه کمتر نیست D:
سلام
پاسخ دادنحذفبا اون عکسایی که توی وبلاگت گذاشتی اعتراف می کنم که قیدار چیز دیگه ایه، من که حسابی وسوسه شدم بیام پیشت، باید خیلی باصفا باشه. بی دلیل نیست که فرزندش چنین خوش روحیه و باصفاست.
اعظم تا دیرنشده دعوتت رو پس بگیر چون من خیلی زود عازم سفر می شم، مخصوصن وقتی که دلتنگم :)
هر لحظه بیایی خوشحال می شم
پاسخ دادنحذفتعارف نمی کنم
بچه ها اینجا زیاد می یان
اینبار اومدی به جای گرمای کرمان سرمای قیدار رو امتحان کن
نوش جان!
پاسخ دادنحذفاز حبوبات متنفرم اما نوش جان این وبلاگم جالبه ها آدم از کجا به کجا می ره زندگی هم همینه
پاسخ دادنحذفممنون کبری جان، دلم برا با هم غذا خوردن تنگ شده. به امید دیدار هر چه زودتر.
پاسخ دادنحذفسمیرا خیلی خوشحالم که به اینجا سر می زنی :)
پاسخ دادنحذفسلام من یه بار درباره عدسی نوشتم وبلاگت نذاشت نظرم منتشر بشه! پس خارجهای؟ خوب موقعی جون به در بردی ها !اونجا که هستی هم میری رو حیاط حافظ بخونی یا فقط تو خوابگاه فرهاد دلت اون جوری میگرفت؟ دلم برات برای تو و فائزه و اتاقتون تو سویت 13 خیلی تنگ شده ...راستی وبلاگم رو هم به خاطر یه چیزای احمقانهای ترکوندم ..شاید یه جای دیگه یه وب دیگه!
پاسخ دادنحذفسلام مکرمه جونم
پاسخ دادنحذفوای یادته؟ روزهای خوابگاه یادشون به خیر، خیلی دلم برا اون روزها و همه ی آدمایی که تو ساختن اون روزها سهیم بودن تنگ می شه،
والله مکرمه می دونی که دلتنگی و بی تابی یکی از خصلت های آدماست، منم از این ویژگی بی بهره نیستم ولی اون روزهای خوابگاه فرهاد خیلی روزهای عجیبی بودن، حتمن خودت همه ی اتفاق ها رو خوب به یاد می آری، اون دلگرفتگی ها خیلی خاص اون روزها بودن.
راستی مکرمه از پسر نازنینت آقا طاها چه خبر؟ باید الان دیگه حسابی بزرگ شده باشه،اون کلاسی رو که قبلن در موردش صحبت کردیم اگه هنوز پیگیرش هستی به من میل بزن تا آدرس میلت رو داشته باشم و برات پیگیریش کنم.
دلم برات تنگ شده.
به امید دیدار.