شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۴

زنده ماندم تا امروز را هم ببینم

روزهایی بود که گذشتن از یک مکان قلبم را به هم می فشرد، امروزی هم بود که در گذر از آن مکان به تنها چیزی که فکر می کردم گرسنگی بود و تنها چیزی که جایی نداشت حال آن روزهایم.
روزهایی بود که از دیدن ماه حالی می شدم نزار، امروزی هم داشتم که با صدای پیانو به سمتش حرکت کنم و اولین چیزی که ببینم ماهی باشد که از پنجره به دستانی که روی پیانو حرکت می کنند رنگ بدهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر