دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۳

گل های نارنجی

- مسعود نوشته که در هامبورگ به یادم بوده و با دیدن چیزی بیشتر به یادم افتاده و آن را برایم گرفته است.

- بعد از دو سال که با فاصله چند صندلی ساعت های روزمان را با هم سپری کرده ایم، امروز با هم حرف می زنیم. توی کافی شاپ دانشگاه موقع قهوه گرفتن نگاهمان در هم گره خورده و سر صحبت باز می شود. می گوییم و می شنویم. دانشجوی علوم سیاسی ای که علاقمند به فلسفه زبان ویتکنشتاین است حرف زیادی برای گفتن دارد. از علاقه اش به مطالعه و از کتابهایی که می خواند حرف می زند. می گوید من که اصالتن «بچه برلین غربی» هستم خوشحالم که آلمانی هستم و می توانم تمام وقتم را با کتاب خواندن بگذرانم. از ایران می گوییم و از آلمان. از شرق و غرب. و در نهایت نتیجه بحث را در این چند کلمه خلاصه می کند: از نگاه عقلانی غربی من آنچه که در ایران می گذرد به هیچ عنوان قابل درک نیست.

- پسر می رود و مسعود می آید. برایم فیلم لورانس عربستان را آورده. یادم می آید که درباره اش حرف زدیم. من که فیلم را دیده بودم طبق معمول چیزی از آن یادم نبود، طوری که شک کردم به اینکه دیده باشمش، به همین دلیل گفتم ندیدم. حالا مسعود سوغاتی هامبورگ که همین فیلم باشد را به من می دهد.

ـ فکر «ش» از ذهنم بیرون نمی رود. در حالی که با همه حرف می زنم یاد دیروز می افتم که به دیدنم آمده بود. می داند که آب گازدار نمی گیرم، برای همین یک بطری آب گازدار هم با خودش آورده بود تا با آب سیب قاطی کند. و موقع رفتن بطری خالی را هم با خودش برد. دوست داشتم بدوم دنبالش و بپرسم چرا بطری را برداشتی؟ برای ۱۵سنت قیمت بطری، یا برای اینکه آپارتمان ما جایی برای جدا کردن آشغالهای بازیافتی و غیربازیافتی ندارد؟ تمام امروز ذهنم درگیر این سوال بود. «ش» بیچاره نمی داند گاهی از نگاه کلی بین من بعضی از جزئیات چه اهمیتی می توانند داشته باشند. او هم «بچه برلین غربی» است، با همان ذهن عقلانی غربی!

- وارد خانه می شوم. بوی گلهای نارنجی ای که این «بچه برلین غربی» برایم آورده تمام خانه را پرکرده است و این بهانه خوبی می شود تا ماجرای بطری آب را فراموش کنم.

۲ نظر:

  1. آخرش فهميدي چرا بطري رو با خودش برد؟ مسئله جداسازي آشغالا بود يا قيمت بطري؟!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. سوال به قوت خودش باقیه! وقتی به نتیجه قطعی تری رسیدم می نویسم :-)

      حذف