جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۱

در کتابخانه دانشگاه هستم. از برنامه عقبم. خیلی هم عقبم. ژانویه رو به تمام شدن است و فوریه ای بیست و هشت روزه، با کلی کار در انتظارم. نگرانم. نگران فوریه هستم. می دانم که فعلن توان از دست دادن ندارم، گو اینکه انرژی کافی برای حفظ داشته ها رو هم ندارم.
این یکی دو روز ذهنم خیلی سرکش شده. گاه و بیگاه نگاهش رو از مونیتور می دزده، به گوشه ای خیره می شه و می گه: چرا دنیا در همین نقطه تموم نمی شه،  همین جا، در همین کتابخونه دوست داشتنی، همین جا!

۲ نظر:

  1. من امیدوارم دنیا تموم نشه اما مسیرش جوری باشه که دانشمندی مثل تو رو برای همیشه در گوشه امن و نورانی اون کتابخونه حفظ کنه و تبعید نکنه به این خرابستانی که ما در اون به سر می بریم :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنون مهرداد جان، ولی بازی زندگی عجیب و غریبه!

      حذف