هفتم آذرماه نودویک
۱- دوستی پیام گذاشته بود که هم دیگر را ببینیم. پزشک روسی که چهره اش درست به شخصیت های روس داستان های کودکی ام می ماند. در تنهایی برلین از معدود کسانی است که خیلی گرم و خواستنی دعوتم می کند. هر چند که می دانم حرف زیادی برای گفتن نداریم اما با خوشحالی بر قرارم پایدار می مانم. مثل همیشه مهربان و دوست داشتنی است.
۲- در سوئیتم مشغول کار کردن هستم. گاهی ذهنم پرواز می کند. به دوست روس فکر می کنم، و به آن دیگری ها در جاهای دیگر دنیا و پیام های گاه و بیگاهشان. انگار با خودم حرف هم می زنم. لابد شرایط را تحلیل می کنم. سعی می کنم منطقی باشم. با این وجود در بین بررسی ها باز از خودم می پرسم چرا این میان او که باید نیست؟
با منی دیگه .... خوب فکرامو که کردم خبرت میدم
پاسخ دادنحذفحقیقتن دور و برم جات خالیه... خیلی خالیه ... فکرات رو بکن و من رو خیلی منتظر نذار :)
حذف