چهارم آذرماه هشتادونه
وقتی به عروسی دعوت شدم خیلی تردید داشتم که برم. خصوصن که باید بلیط قطار میگرفتم و میرفتم یه شهر دیگه. به دوستم زنگ زدم و گفتم نمیتونم بیام، خیلی ناراحت شد ولی با اینوجود گفت درکت میکنم، اشکال نداره. تازه خیالم راحت شده بود که آقای داماد زنگ زد و گفت ببین ما جای انتخاب برای تو نذاشتیم، باید بیایی.
اسم عروسی که مییاد قبل از هر چیز عروسی در لباس سفید و دامادی کراواتزده رو مجسم میکنیم نه عروس و دامادی در لباس کوه و دشت با کولهپشتی به دوش، ولی من چه خوششانس بودم که با دومی همراه شدم. علاوه بر عروس و داماد مهمونهایی یکی از اونیکی راحتتر .
برنامه در کلبهای جنگلی بین کوههای آلپ برگزار شد. ساعت دوازدهظهر رسیدیم. نهار رو که مهمونها با خودشون آورده بودند بیرون کلبه روی نیمکتهای چوبی خوردیم. طبق عادت فرانسویها، نهار دو سه ساعتی طول کشید. بعد از غذا هم همینجور دوستان دور هم نوشیدند و گپزدند و با وجود سردی هوا همچنان تا تاریکی هوا از جای خودشون تکون نخوردند.
هوا که تاریک شد همین قصه داخل کلبه و دور روشنایی شومینه ادامه پیدا کرد تا موقع شام. شام رو ما آماده کرده بودیم (خانوادهی عروسخانوم، شامل من و عروسخانوم). کوکوی سیبزمینی، کتلت، کشک بادمجون، و مقادیری برنج لهشده که اگه خودمون بودیم عمرن اگه میخوردیم.
دوستان فرانسوی باشوق و ذوق خوردند و کلی هم بهبه و چهچه کردند. در ضمن آخر شام آقای داماد من رو صدا زد، دستم رو گرفت و رو به مهمونها از شام عروسی خوبی!!! که تهیه کرده بودم تشکر کرد و مهمونها شروع کردند به هورا کشیدن و کفزدن.
درحالی که مراسم نوشیدن و گپزدن بعد شام ادامه داشت از کلبه زدم بیرون. آسمون رو برای اولین بار توی اروپا پر از ستاره میدیدم، آسمونی عین آسمون کویری کرمان. باد وحشتناک سردی میوزید و موسیقی عجیبی بین درختای جنگلی به راه انداخته بود. حقیقتن همهی عروسی یه طرف این تجربهی عجیب توی جنگل یه طرف. پیش خودم گفتم چه خوب که من حق انتخاب نداشتم و به اجبار به این سفر اومدم.
سلام
پاسخ دادنحذفصادقانه
حسودیم شد
بعدا
قبلا عکس عروسی یکی از بچه های دانشگاه رو دیده بودم چند سال پیش اونم تو فرانسه بود همش یاد عکسای اونا می افتم
خوشحالم بهت خوش گذشته
مواظب خودت باش
نگو که جای ما رو خالی نکردی که شاکی میشم
پاسخ دادنحذفخیلی باحال بود خوش به حالشون احتمالا تکلف و دقدقههای بیخودی ما ها رو ندارن این روزا تو تدارک ازدواج یکی از نزدیکانمون هستم وقتی توقعات و ادا و اصولهای حالا رو میبینم حتی یاد مراسم ازدواج خودم -که خیلی با حال تر تر تر بود - دیگه خوشحالم نمیکنه آدم گاهی باخودش میگه کار ما درست بوده یا کار اینا ؟
پاسخ دادنحذفگفتن نداره که جای همتون خیلی خالی بود و هست.
پاسخ دادنحذفسلام مهدیه
پاسخ دادنحذفایشالله عروسی خودت و علی رو توی کلبه خوب ببینیم
منوچهر
ممنون منوچهر، خیلی دلم برات تنگ شده ها باورکن :)
پاسخ دادنحذف