یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

اتاق چوبی من

بیست‌ونهم آذزماه هشتادوهشت

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی از خوابیدن عاشقانه دیگران اذیت شوم، در واقع همیشه از زندگی پرحرارت آدم‌ها لذت برده‌ام. این شکل از اذیت شدن، یکی از تجربیات زندگی در اتاق چوبی محسوب می‌شود. خواب شبانه‌ام جای خودش را به شب‌زنده‌داری داده، و روزها را تا نیمه خوابم.

جای سمیرا چریکی عزیز خالی که در این شب‌ها قدری با هم به پوچی زندگی این همسایه بالایی‌ها و یا شاید زندگی عجیب خودمان بخندیم.

۸ نظر:

  1. سلام .1-این اتاق چوبی چی هست اصلا؟
    2- همیشه هم نمیشه یک احساس رو به همون صورتی که هست حفظ کرد خوبی ادم به تغییر پذیریشه گاهی !
    3-روزها نخواب تو رو خدا افسرده میشی !
    4-آی این پوچی زندگی و سمیرا رو خوب اومدی داغ دلم تازه شد !

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام.
    ببین مکرمه خونه ی جدیدم چوبیه، خوب این خونه چوبی محاسنی داره و معایبی، رنگ و روی قشنگی داره، و تو زمستون خوب گرما رو نگه می داره. ولی بزرگترین عیبش اینه که نفس کشیدن همسایه ها رو هم به اطلاع آدم می رسونه :)
    باور کن که من هم دلم می خواد شبها بخوابم ولی مگه این همسایه ها می ذارن، مشکل اینجاست که هر کدوم یک ساعت از شب احساساتشون گل می کنه و بیا و درستش کن ...
    ولی از دیشب که مصاحبه آیت الله منتظری رو با عمادالدین باقی گوش کردم که خیلی بامزه این شعر رو خوند:
    Early to bed early to rise, makes the man healthy wealthy and wise
    تصمیم گرفتم هر جور شده با این مشکل مبارزه کنم:)

    پاسخ دادنحذف
  3. مهدیه عزیز کاش می شد کاش یلدا مثل قدیما دور هم بودیم اما خوب...
    این مکی نگرفته چی گفتی منم مدت کوتاهی که خارج از کشور بودم این مشکلو داشتم رادیو رو تا صبح دم گوشم روشن می ذاشتم بد نبود بجز اینکه شبها خواب بیانسه و انریکه رو میدیدمو گاهی هم با استینگ قرار می ذاشتم
    آره آره این دنیا واااااقعا مسخره است

    پاسخ دادنحذف
  4. امیدوارم به زودی یه آشپزخونه ای جایی پیدا شه که بتونیم یه شب رو اونجا دور هم جمع شیم:) دیشب منم خیلی یاد قدیما کردم، یه وقتایی زمان اینقدر سریع می گذره که می ترسم ازش جا بمونم...

    پاسخ دادنحذف
  5. فاطمه سامری۱۳۸۸/۱۰/۲, ۱۲:۴۳

    سلام مهدیه جونم
    دلم برات یه نقطه شده مخصوصن دیشب که عکستو دیدم.
    عزیزم اینم دردسر جاییه که مردم لذات زندگیشونو پنهان نمیکنن . . .

    پاسخ دادنحذف
  6. بی ربطه اما یاد کتاب هم آوازی شبانه ارکستر چوبها افتادم...
    اصولا من خیلی مرتبط نیستم !!! D:

    پاسخ دادنحذف
  7. فاطمه جونم دل من برات از نقطه هم کوچکتر شده (به نظرت از نقطه کوچکتر چی می شه؟) :))
    درمورد دردسر: به نظرم برای ما ایرانی ها که دیوار خونه هامون سر به آسمون ها کشیده این مدل دردسر رو تجربه کردن چندان هم بد نیست. البته هیچ تضمینی برای نتیجه این تجربه وجود نداره :)

    پاسخ دادنحذف
  8. سین دخت عزیز
    در غیر مرتبط بودنتم چیزی برا گفتن داری :)

    پاسخ دادنحذف