بیستودوم آذرماه هشتادوهشت
در فکر روز تولد یک آشنا تقویمم را نگاه میکنم: بیستودوم آذرماه
سکوت
بیستودوم آذرماه
باز هم سکوت
...
نه ... سیزدهم دسامبر، سیزدهم دسامبر، سیزدهم دسامبر
چه کلمهی نامأنوسی ... سیزدهم دسامبر
پذیرفتنش خیلی سخت است ولی مثل همهی واقعیتهای تلخ واقعیت دارد.
وقتی نمیدانی بر عزیزانت، بر هر کدامشان چه رفته و چهها میرود، نمیتوانی دیگر خودت را از آنها بدانی، حتی اگر اصرار کنی و تو بخواهی خودت را از آنها بدانی آنها حق دارند تو را از خود ندانند.
در گوشات میخواند و بر صفحهی مونیتور مینویسد تا خوب در ذهنت حک شود: باز هم دو پاره شدهای...
این نیز بگذرد
پاسخ دادنحذفهمه ما چندین و چند پاره ایم نم یدونم چرا اما احساس کردم این نوشته کمی غم غربت داشت
غم نخور این نیز بگذرد
همه ما چندین و چند پاره ایم بانو...
سلام
پاسخ دادنحذفممنون كه اون روز زنگ زدي تبريك گفتي
امروز هم تولد عليرضا هست
موفق باشي
خدانگهدار
حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
پاسخ دادنحذفوقتی برمیگردی میبینی هر کسی که دوروبرته و یه روزی باهم زندگی میکردین دیگه غریب شدن
چه اروپا باشی، چه تهران چه ...
وقتی برمیگردی پیششون فقط یه جمله برا گفتن داری:
" سلام خوبی؟ خوش میگذره؟"
تموم شد، همین.
خندیدن ها، حرف زدن ها ....
همش برای اینه که بگی اوضاع همون جوریه
ولی من و تو ایم که میفهمیم حرف زدن سخت شده
سلام این ماجرای دوپارگی توی هر زمان و مکانی حتی توی جزئیترین چیزها میتونه خودشو نشون بده میتونی جلوشو بگیری با یه کم وقت گذاشتن بیشتر .راستی دوباره وبم رو راه انداختم و کاش میشد برات خصوصی چیزی نوشت نمیشه ؟
پاسخ دادنحذفسلام، چه کار خوبی کردی که دوباره وبت رو راه انداختی، خیلی خوشحام که دوباره می تونم ازت چیزی بخونم، بهت میل می زنم تا تو هم آدرس خودم میل بزنی، شاد باشی مکرمه ی عزیز.
پاسخ دادنحذفمطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو
پاسخ دادنحذفما همگان محرمیم آنچه بدیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو وان چه گزیدی بگو
سلام مهدیه
پاسخ دادنحذفچه غم انگیز ...
این روزا به تو فکر می کنم. این که شب یلدا چیکار می کنی ...
من احساس می کنم که تو خلاء هستم. حس اون بچه لوسایی رو دارم که از سختی و دنیا هیچی نمی فهمن.
مهدیه جون خوبی؟ اینترنتت قطعه؟ تو رو خدا از خودت بهم خبر بده.
قربونت