سوم آبانماه هشتادوهشت
روزگار کودکیام در کوه و درودشت گذشت. یکی از آرزوهایم این بود که وقتی در جوی آب خوابیدهام روباهی از کنارم رد شود، آرزوی دیگرم این بود که روزی در آبداریهای شبانهی باغها بابا را همراهی کنم.
باغ بزرگی، باغ کوچکی و باغ بالایی چه صفایی داشتند. ساعتها در کوچه باغها پرسه میزدیم و شیطنت میکردیم. تشنه که میشدیم در اولین خانه را میزدیم و صاحبخانه با رویی باز از مهمانهای ناخوانده پذیرایی میکرد.
هر کدام از این باغها حال و هوای خاص خود را داشتند. آرامشبخشترین آنها برای من باغ بالایی بود. باغی پر از درختهای انار. بوی یونجههایش را هنوز احساس میکنم. همیشه خودم را نماینده بابا میدیدم و سعی میکردم نگهبان و البته دوست خوبی برای درختهایش باشم. با دقت لابهلای درختان انار دنبال علفهای خودرویی میگشتم که به گفته بابا شیرهی درخت را میمکیدند و آن را میخشکانیدند.
یکی از تلخترین تصاویری که از دوران کودکی در ذهنم حک شده حرکت لودر از وسط باغ بزرگی است. باغ بزرگی واقعن باغ بزرگی بود. یک طرف آن درختهای انگور و طرف دیگر درختها زالزالک، زردآلو و سماق. لودر درست از وسط باغ رد شد، درخت گلابی را از ریشه درآورد و جادهای صاف برجای گذاشت. چه رنجی کشید بابا وقتی که از سوی محل کار خود (اداره منابع طبیعی) مسئول نظارت بر این ویرانی شد. به گفتهای مسول جادهسازی و آبادانی شهر.
درختها خشکیدند و باغها از بین رفتند. البته نه به دلیل وجود علفهای خودرو.
سلام. وقت به خیر. امید که شاد باشی و دیگر شاهد ویران شدن باغ ها نباشی. امروز که می بینی بعضی به جای تیشه و لودر و... به اسم انرژی هسته ای دارند باغ خیلی بزرگ تری به اسم «ایران» را نابود و پژمرده می کنند. تک تک درخت های پرثمر و زیبایش مثل «تو» باغ را گذاشته و می روند. امید که این باغ ویران نشود و گل و درخت هایش شاد و خندان باشند.
پاسخ دادنحذفمحمد میرزاخانی
Hey man that was great hope every one to enjoy it as well as my self.
پاسخ دادنحذفممنون محمد و حسین عزیز از دعای خیلی خوبی که کردین، امیدوارم به زودی همه ما با هم به کاشت و برداشت در این باغ مشغول شویم.
پاسخ دادنحذف