پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

سفر

هفتم آبان‌ماه هشتادوهشت

خوشحال و خندان مشغول ریختن برنامه‌ی سفر بودم. هماهنگ کردن با دانشگاه و قطعی کردن زمان ملاقات‌ها، یک وسیله ارزان قیمت‌تر، هتلی نزدیک دانشگاه که قیمت مناسب‌تری هم داشته باشد، و تماس با یک آشنا که مدت‌هاست می‌خواهی به دیدنش بروی. همین‌جور که در ذهنم برنامه‌ها را مرتب می‌کردم یکی دو روز گذشت. تقریبن مطمئن بودم مشکلی نیست که آرام آرام برنامه لغو شد. ماشین در تاریخی که من می‌خواهم حرکت نمی‌کند، هتل اتاق‌هایش پر شده، استادم برنامه‌ی فوری برایش پیش آمده و قرار را به روز دیگری موکول می‌کند، و در آخر تلفن زنگ می‌خورد و خبر از دنیا رفتن آشنا را می‌دهند.

مبهوتم. صدای گرمش انگار هنوز می‌خواندم «پس کی می‌آیی برلین، ما منتظرتیم».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر